لحظه‌ی مگنولیا

حقیقت این است که معمولا ما آنچه را به دنبالش هستیم، از قبل داریم.

وقتی ۳۲ ساله بودم، از همسرم جدا شدم.
بعدا در همان سال، با شخص دیگری نامزد کردم و آن هم به سرانجام نرسید. اگر تابحال متارکه نکرده‌اید، جدا شدن از نامزد بعدی بدترین چیزی‌ست که میتواند برایتان اتفاق بیفتد.

هر چیزی که تاب رویارویی با آن را نداشتم، هر ترس و وحشتی، هر احساسی که می‌ترسیدم با متارکه کردن با آن روبرو شوم، طوری به سمتم آمد که گویی یک سد بزرگ شکسته و سیلی به سمت من روانه شده است. خیلی سخت بود. و زمان آن واقعا نامناسب بود.
در حال رانندگی در جاده بودیم. در یک کمپ بین راهی رابطه ما تمام شد. و من تمام مسیر را تا خانه گریه کردم. در حال هق هق کردن و حرف زدن، چشمانم به سمت افق سرگردان بود. جایی توقف داشتیم و نگاه من به سمت یک درخت مگنولیای در حال شکوفه دادن افتاد. و برای یک لحظه فراموش کردم ناراحت هستم. برای یک لحظه‌ی بی نظیر، فقط به این درخت زیبا چشم دوختم و احساس آرامش کردم.

این کار را “در لحظه بودن” انجام می‌دهد. همیشه هست، اما فراموش میکنیم، دوباره و چندباره فراموش می‌کنیم. و بعد اتفاقی می‌افتد، یک معجزه، مانند یک درخت در وسط جاده که گلهای درشت صورتی میدهد، و ما یادمان می‌آید. حقیقت وجودمان یادمان میفتد. بخاطر می‌آوریم که اساسا همگی خوب هستیم و جدا نیستیم.
در آن لحظه زیر درخت، آرزویی کردم. با خودم عهد بستم روزی خانه ای داشته باشم که در ورودی آن یک درخت مگنولیا کاشته شده باشد. و میدانستم در آن خانه با آن درخت و در آن روز زندگی من خوب و شاد خواهد بود.

به مسیرمان ادامه دادیم و من به گریه کردن ادامه دادم. بعد از تاریکی هوا به شهرمان رسیدیم و من را جلوی خانه‌ام پیاده کرد. همدیگر را در آغوش کشیدیم و از او خواستم بماند. جواب منفی گرفتم و باز هم گریه کردم. برگشتم تا به سمت خانه ام بروم که ناگهان چیزی در روشنایی خیابان توجه‌ام را جلب کرد. بله، آنجا بود، یک درخت بزرگ مگنولیا با گلهای کامل باز شده. جلوی خانه ام بود.
ما این کار را دوباره و دوباره انجام می‌دهیم. فراموش میکنیم که در خانه هستیم و آن چیزی را که فکر میکنیم نیاز داریم، از قبل داریم، که در حقیقت همانی که هستیم ما را کافیست.

من دو چیز را از “لحظه‌ی مگنولیا” آموختم.
اول: آن شخص اصلا مهم نیست، هر زن یا مردی که میخواهد باشد. او مهم نیست، بلکه شما مهم هستید. همیشه شما مهم بوده‌اید، غافل از اینکه موجودیت دارید.
دوم: وقتی آن وقایع تلخ را به یاد می‌آورید، دیگر از هیچکس ناراحت نیستید، حتی آن شخص که شما را رها کرده است، حتی خودتان. و بعد آزاد هستید وهر چیزی که میخواهید را دارید، همین‌جا، همین حالا. حتی آن درخت مگنولیایی که آرزویش را داشتید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *